از آدمایی که ادعا میکنن خیلی حالیشون میشه متنفرم
آدمایی که حس میکنن خیلی بلدن و
با آدمای خفنی دوستن و خفنن و اینا.
آدمایی که حرمت حالیشون نیست نمیفهمن یه وقتایی نباید یه سری چیزا رو بگن تا به طرف برنخوره.
واقعن نمیفهمم !!!
از امروز تصمیم گرفتم یه مدت دور باشم از چنین جوایی .
ببینم اصلن اگه نبودم حس نمیشه بکشم بیرون از این جو .
به من هیچ ربطی نداره که کی دلخوره کی نیست ، کی راضیه پیش منه کی نیست ، ولی واقعن نمیدونم چرا هنوزم که هنوزه دوست ندارم از بودنم و همراهم بودن و جایی که توش باهامن حتا ناراضی باشن :|
منطقیشو درنظر بگیریم من عاشق چیزایی ام
که عاشقشونم و بیان میکنم،
اینکه کسی عاشقشون نیست و
باهام همپا نیست نباید منو آزار بده
من نباید از بیان عقاید و احساساتم تو هر جوی بترسم
حتا اگه باهام مخالفت بشه !
زندگی داره از اونی که فکر میکنم جدی تر میشه .
دارن آدما رنگای اضلی اجتماعیشونو نشونم میدن یا شایدم من رنگ اجتماعیم طوری شده که دوست ندارم با خیلیاشون دیگه حتا مکالمه روزانه ام داشته باشم .
وقتی استوریای بچه های چهارم اون خراب شده رو میبینم حاضرم توی همین سن بمیرم و اون 25 سالگی عزیز رو نبینم ولی به اون دوران کوفتی برنگردم .
فقد دلم برای چیزایی تنگ میشه که تنگ شده الان و هیچ ربطی به اون درسای کوفتی نداشت .
وافعن مهندسی حتا صنایعشم تو کت من
نمیره ، نمیره ، نمیره ...
چرا الان من با اون رتبه رشته زبان عزیزمو نمیخونم و دارم بین یه مشت یبس باز انتگرال میخونم حقیقتن ؟
حتا از محیط جدیدی که نزدیک خونمونه ولی حس میکنم یه دنیای دیگه اس هم متنفرم :|
دوست دارم توهیییین کنم ب طرف توهین -.-
از اون آدم که کار کردن رو هم
یادش رفته جدیدن هم بگذریم :)
شاید چشم خورده نه ؟
من از با ترس زندگی کردن و بلاتکلیفی متنفرم و هنوز توی یه موضوع زندگیم به همین شدت معلقم و ...
شط !
نگم که چقدر دلم براش هنوز تنگ میشه و شبیه احمقا منتظر برگشتنش از آغوش امن الهی ام :)
اگه الآن بود بی وقفه بغلش میکردم و میگفتم ببین منو ... ول کن اون دختره رو ، بیا اینجا بشین شونضد ساعت باهات حرف بزنم .
وای که حقیقتن دوست دارم توی کنج کافه لند توی سرمای زمستون بشینم بخار هات چاکلتم و سیگار عزیزمو نگاه کنم و زل بزنم تو چشای اونی که تن به گوش دادن به حرفم داده و بغض کنم و بشکنم بغضم و 48 ساعت بی وقفه حرف بزنم .
ینی حقیقتن خالی شدن مهم ترین پُرُسه ی پلن A زندگیمه !
+از اینکه هیشکی دیگه نوشته هامو نمیخونه و همه ی اونایی که دوران کنکورم بودن اینجا حداقل و دیگه نیستن شایدباید راضی باشم نه ؟
برچسب:
نویسنده: نیکان کوهی